─┅═༅𖣔𖣔𖣔🕊🦋🕊𖣔𖣔𖣔༅═┅─
لحظه ی آخر
لعنت به باران و غم پاییز
آن عشوه و لبهای خندانت
لعنت به آن لحظه که چشمانم
زل زد به عمقِ مستِ چشمانت
عقل و دل و دین و جهانم را
بر باد دادم، بعد از آن دیگر
حتی خودم را برده ام از یاد!
جز عصرِ یک روز خوشِ آذر!
یک ساعت شماطه دارم که
با یاد تو کوکم، برو خوش باش
بایدتو را زین پس بیابم در
آه و فغان و مویه و ای کاش
من از تضادی پر شدم که تو
آن را به جان خسته ام دادی
فنجان قهوه، قرصهای خواب
خوابی که از چشمانم افتادی
مثل مسلسل خاطرات تو
شلیک میشد بین افکارم
قانون بی قانونِ عشقی که
می کرد با تیرِ غم اعدامم
من زندگی را پس فرستادم
پیش خدایی که تو را برده
تو خوب بودی بد، برای من
مثل خوره چیزی مرا خورده
دارم به آخر می رسم دیگر
از لاشه ام جز استخوانی نیست
این نیمه جانِ رو به مردن را
در سینه جز آتشفشانی نیست
لالا شنیدم لای ، لا، لایی
گفتند تکرارش کنم، کردم
خوش بود آن لحظه که فهمیدم
اشهد برای رفتنم خواندم
#ترانه_تقوی(پرنده شرقی)
#چهار_پاره
@parandeye_sharghi
ترانه هستم متولد شهریور۱۳۵۹